آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

65.خداحافظ سال 91

1391/12/30 3:22
نویسنده : مامان آرام
3,262 بازدید
اشتراک گذاری

امسال میتونم بگم بهترین سال تو این 30 سال و چند ماه زندگی من بود ... سالی که کم کم 4 سال منتظرش بودم:) حالا نه پیوسته ولی در کل همش تو فکرم بود دیگه! چند سال پیش یه طالع بینی خوندم که توش سالهای مهم زندگیم رو نوشته بود ... اولاش یادم نیست ... ولی یکیش 23 بود یکیش 29 ... 23 سالگی که مرتضی رو دیدم و ازدواج کردم ... همیشه تو ذهنم بود که 29 سالگی باردار میشم و شدم! برام جالب بود ... هیچ وقت به فال و طالع بینی اعتقاد ندارم و نداشتم ... پارسال شهریور بود که به خواست هانیه ی عمو رفتیم پیش یه خانومی که فال قهوه میگرفت ... در کل شاید 5 بار فال قهوه گرفتم شایدم کمتر - البته بگذریم از اینکه هربار آزاده رو میدیدم برام فال میگرفت و کلی اراجیف برام میبافت:دی - یه بار سال 83 بود که با ندا رفتیم پیش یه خانومی و بهم گفت اسم همسرت از القاب حضرت علی ه ... و مرتضی نصیبم شد:) خوب اونو جدی نگرفتم چون شنیدم فالگیرها یه جورایی ذهن خون هستن و خوب من اون زمان همه ی ذهنم درگیر مرتضی بود:) ولی این جریان شهریور پارسال برام جالبه ... حتی هنوز! داشت حرف میزد یه دفعه گفت دخترت فلان کار رو میکنه! گفتم من بچه ندارم! گفت داری! دختره! خوب خنده م گرفت ... اون ماه اصلا فکر نمیکردم باردار باشم ... ولی بودم و تو همون ماه اومدی تو دلم:* یه جای دیگه شم گفت یه مدت کوتاه خارج از تهران زندگی میکنی ولی طولانی نیست و کامل منتقل نمیشی! و الان همچنان درگیر اینجا و همدانم! هنوزم میگم اعتقاد ندارم ... صرفا جهت یادآوری بود:)

خلاصه از روزی که رفتیم پیش خانومه هر روز هانیه زنگ میزد میگفت چرت گفت دیدی آمیتیس نیومد؟ و روزی که جواب آزمایشم مثبت شد بهش گفتم دیدی اومد؟:)) در کل آدم احساساتی ای هستم من ولی اون روزا تو خلا بودم! نمیدونم شاید هنوز باورم نشده بود ... هنوز بهت وابسته نبودم - البته فکر میکردم نیستم! و روزی فهمیدم بدون تو میمیرم که لکه بینی داشتم ... با مریم حرف زدم آرومم میکرد ... بهش گفتم مریم اگه چیزیش بشه میمیرم ... گفت خدا حفظش میکنه ... گر نگهدار من آنست که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد :) و نگه داشت! و از اون روز تو شدی همه ی وجودم ... از قبل هم بودی فقط من اون روز عمق فاجعه رو درک کردم:) حتی الان هم که برای بابات غش و ضعف میکنی در آخر پیش من آروم میشی و دلم ضعف میره:*

روزا تند تند میگذشت بر خلاف اینکه همش فکر میکردم تو این 9 ماه خیلی حوصله م سر میره! من کلا عجولم ... دوست داشتم روزای آخر بارداریم بفهمم که باردارم:)) حالا چجوری رو نمیدونم! ولی جالب بود ... هر روز با مریم تلفنی حرف میزدم چند روز یکبار با سعیده اس ام اسی در تماس بودیم ... مریم رو یه بار تو جشن مامی سایت دیده بودم ولی سعیده رو اصلا ندیده بودم ... روزی که رفتم آزمایش دادم سعیده مجبورم کرد برم! گفت من آزمایشم مثبت شده تو هم برو! منم رفتم!!! البته هنوزم ندیدم سعیده رو ولی دلم بهش نزدیکه:* روزای خوب و بد بارداریمون با هم طی شد ... هر روز صبح از هم خبر میگرفتیم ببینیم در چه حالیم و معمولا مریم داغونترین بود:دی و سعیده آرومترین ... من معمولی بودم و مسترس! که خوب ذات واقعیم همینه:)) 

روزایی که سونو میدادیم و میشستیم با هم چک میکردیم که بچه ی کی قدش بلندتره و ... :) روزی که مریم یه تاپیک درست کرد و اسمش شد نخطه دارا! و همش اونجا بودیم با کلی سئوال ... یه سری دوست جدید هم پیدا کردیم ... یاسی و فهیم ها و عاطفه و مونا و خیلیای دیگه ...

روزایی که به زور میشستم موزارت گوش میکردم تا هوشت بره بالا! ووی که چه سخت بود! 

خرید میکردیم و عکسشو میذاشتیم کلی همه مون کیف میکردیم که داریم این دوران رو با هم میگذرونیم ... 

عید 91 همون روز اول یکی از بدترین سرماهای عمرم رو خوردم ... دارو هم نمیتونستم بخورم ... دکتر شمشیرساز هم مسافرت بود و هر روز تلفن دستم بود با مامایی بیمارستان مهراد حرف میزدم:)) 

مریم همش میگفت من اول از همه زایمان میکنم و پسر من پهلوونه و از این حرفا که همه ی مامانای پسردار میزنن:) سری آخری که رفتم پیش دکتر شمشیرساز اواخر اردیبهشت بود ... از سفر اومده بود و مطبش حسابی شلوغ بود ... درست یادم نیست که چرا دیگه ازش خوشم نیومد! دکتر به اون ماهی! بالاخره باردار بودم و هر چیزی از طرف من مجاز بود:دی البته بازم میخواستم برای زایمان برم پیشش ... بهم گفتن هزینه ی زایمان پیش دکتر 5 تومن میشه و منم 5 تومن گذاشته بودم کنار ... 30 اردیبهشت بود که زنگ زدم به بیمارستان بپرسم ببینم واقعا هزینه چقدر میشه؟ گفت 4.5 بدون هزینه ی دکتر! و اونجا بود که پشیمون شدم ... چون حول و حوش 7 تومن میشد و منطقی نبود ... اونم واسه من که هیچ مشکل خاصی نداشتم تو دوران بارداریم ... تو تعطیلات عید - شایدم بعدش - تو نی نی سایت خاطرات زایمان خانمی رو خوندم که تحت نظر دکتر محسن معینی بود ... با کمک سمانه و دیدن خواهرش - اشرف معینی - و گرفتن توصیه نامه! رفتیم مطب دکتر ... 4 ساعت نشستم تا نوبتم شد ... دیگه داشتم شهید میشدم ... بالاخره رفتم تو و چیزی که تا اونموقع یه جور شوخی بود هنوز برام واقعی شد ... 15 روز دیگه زایمانته! ووی داشتم سکته میکردم! بعدش رفتیم پیش مهسا اینا ... یه سری آزمایش برام نوشت ... چون همه ی مدارکم پیش دکتر شمشیرساز بود و هنوز هم وقت نکردم برم ازش بگیرمشون:) جواب آزمایش رو اس ام اس کردم و هفته ی بعدش سونوی وزن گیری داشتم ... 2.200 بودی ... گفت پروتئین زیاد بخور تا وزنش بره بالا ... تو اون چند روز همش مرغ و گوشت خوردم و خوب نتیجتا شما شدی 2.950:) 

دوشنبه صبح ولادت حضرت علی ساعت 7:45 صبح دخترکم پاشو گذاشت رو زمین خاکی و شد همه ی زندگی ما:*

خلاصه همه ی اینا رو گفتم که بگم امسال هم تموم شد ولی این سال 91 یه جور خاصی بود برای من و بابات ... یه جوری که هیچ وقت از ذهنمون نمیره:) با همه ی سختیهاش و دوری از بابایی برای مدتی که هنوز هم تنم و دلم میلرزه از یادآوریش و از یادآوری روزایی که باید بری مدرسه و نمیتونیم دنبال بابا از این شهر به اون شهر بریم:( ولی همش میگم خدا بزرگه ... یه سیب رو بندازی هوا هزار تا چرخ میخوره تا بیاد رو زمین ... شاید فرجی شد! چه میدونیم؟؟؟ با همه ی این احوالات سال تکرار نشدنی ای بود و من هنوز نمیدونم چه کار خوبی کرده بودم که پاداشش تو بودی:) همیشه و هنوز فکر میکنم خدا تو رو بخاطر دل پاک مرتضی بهمون داد :) حالا هم این آخر سالی از خدا میخوام خودش عزیزترین های زندگیم رو برام حفظ کنه :*

خداحافظ سال 91! 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

فرناز مامی علی
30 اسفند 91 7:25
چقدر قشنگ بود ....خدا حفظتون کنه 3 تایی بودنتون رو و سال نو مبارکککککک

مرسی خاله فرناز
زهرا
30 اسفند 91 14:46
به امید سال و سالهای خوب آینده !


سال نو مبارک !


مرسی خاله سال نوی شما هم مبارک
tahmin
30 اسفند 91 21:19
خیلی قشنگ بود به دل میشینه

مرسی خاله